سایت در حال بارگذاری است ...

پویادانلود مرجع دانلود رمان و کتاب های روز ایران و جهان

دانلود رمان والامقام اثر :طاهره. الف با لینک مستقیم ( جلد 2 رمان بودنت هست)

دانلود رمان والامقام اثر :طاهره. الف با لینک مستقیم ( جلد 2 رمان بودنت هست)

دانلود رمان والامقام اثر :طاهره. الف با لینک مستقیم ( جلد 2 رمان بودنت هست)

دانلود رمان والامقام اثر :طاهره. الف با لینک مستقیم ( جلد 2 رمان بودنت هست)

  • رمان #والا مقام 📚
    #والامقام
    جلد دوم
  • نویسنده: #طاهره.الف

خلاصه:

خورشید صولتی، همسر حبیب، بعد از نماز صبح چشماش رو می بنده و ..
زهرا رضایی، فرزند حبیب، یک شب گیر میوفته بین چند تا نامرد و ..
علی رضایی، فرزند حبیب، تمام داشته هاش توی تهران رو رها می کنه و ..
امیرعلی سیمایی، فرزند سعید، خسته و شکسته از دنیا هوای پریدن به سرش می زنه و …

قسمتی از رمان والامقام:

هین.. هین.. هین..
صدای نفس های حبیب می آمد..
قدم.. قدم.. قدم..
چرا رنگ به رو نداشت؟! چرا.. راستی مو هایش را باد برده بود؟!
هین.. هین.. هین..
نفس هایش از قبل تنگتر شده بودند که!
قدم.. قدم.. قدم..
دستش را به لبه ی تخت گرفت تا سقوط نکند.

دانلود رمان والامقام برای اندروید

نگاهش در بین تمام اجزای صورت او در گردش بود. لبخند داشت. لبخندش اوج
دردش را نشان می داد.

سینه اش بیشتر از قبل خس خس می کرد

و خورشید باورش نمی شد که این همان حبیب باشد! دوری
عوضش کرده بود انگار!
دست لرزانش را پیش برد و دست حبیب را گرفت.

این لم ِس پس از دوری او را به این باور رساند که او خو ِد خو ِد حبیب است؛ آخر
دس ِت حبیب با همه ی دست ها فرق می کرد!

دانلود رمان والامقام pdf


خم شد. پیشانی به پیشانی اش چسباند.

مگر وصال لحظه ی شادی نیست؟! پس چرا هر دو اشک می ریختند؟!
لب های حبیب بی صدا تکان خوردند: هنوز… هنوز منو دوست داری بانو؟!
گریه که نمی گذاشت خورشید جواب بدهد.

دستانش را دور شانه ی او حلقه کرد و س ِر بی موی حبیبش را در آغوش کشید.

سرش را به سینه چسباند.

حبیب نفس هایش عمیقتر شده بودند؛ شاید داشت تن خورشیدش را می بویید!

آخر آن قدر همیشه نفس هایش
عمیقبیست وند که نمی شد فرق بوییدن و نفس کشیدنش را فهمید!


به سرفه افتاد. قلب خورشید لرزید اما رهایش نکرد!
صدای ضعیف و پر بغض سهراب از پشت سر آمد: زن داداش!
این یعنی باید بروند اما او نمی خواست!

خورشید می خواست کنار تخ ِت همین جانباز شیمیایی، موجی، سرطانی جان دهد تا دوست
داشتنش ثابت شود، اما..
علی و زهرایی هم بودند.

 

پائیز – 87تهران


پلک می گشاید و نگاهش جز تاریکی چیزی نمی بیند.

قلبش دل دل می زند برای بیرون پریدن و رها شدن از شر آن سینه ی داغ!
بی رمق، دستش را ستون کرده و روی خیس از عرقش می کشد. دم ع
ِنی
تخت می نشیند و کف دستش را به پیشا میقی می گیرد
بلکه از بی قرار ِی قلبش و سوز ِش مشکو ِک سینه اش کم شود

اما فایده ی زیادی ندارد! تاج تخت را کمک قرار داده و برمی خیزد
و آرام آرام از اتاق خارج می شود.


دستش را روی قلبش می گذارد و نفس های عمیق می کشد.

در تاریکی پذیرایی چیزی جز سایه های بزرگ و نور ک ِم چراغ شب
خوابی که به دیوار می تابد، معلوم نیست.

رمان والامقام رایگان pdf

سعی می کند با همان نور اندک و کورمال کورمال، عرض پذیرایی را پیموده و به
آشپزخانه برود. درون سرش صدای نفس ها

و خس خس سینه ی حبیب غوغا می کند! به طرز مشکوکی، حبیب این روز ها زیادی
در خواب هایش حضور دارد!!


درون آشپزخانه به جز نو ِر اند ِک چراغ محاف ِظ برق، هیچ نوری وجود ندارد. دستش را روی دیوار می کشد و کلید برق را می زند.
از هجوم ناگهانی نور، چشم تنگ می کند و اخمی روی پیشانی اش می نشیند. لیوانی از روی گیره های متصل به آب چکان برمی
دارد و زیر شیر آب می گیرد.

دانلود رمان والامقام اندروید

چند جرعه آب به حلق خشک شده اش می رساند که صدای “الله اکبر” اذان و متعاقبش، صدای زنگ
بلند ساعت به گوشش می خورد. ناخودآگاه لبخند می زند.

لیوان را شسته و از آشپزخانه خارج می شود.


این بار لامپ پذیرایی را روشن کرده

و جلوی در سرویس بهداشتی که می رسد، صدای زنگ ساعت قطع شده و چند لحظه بعدش
هم چراغ اتاق علی روشن می شود. به صورت زرد خود درون آینه ی روشوئی نگاهی می اندازد و آه می کشد. وضو می گیرد.


می خواهد از سرویس بهداشتی خارج شود که جلوی در، سینه به سینه ی علی خواب آلود درمی آید: علیک سلام!
علی لبخند پهنی به لب می نشاند: سلام!
بعد هم کنار می کشد تا مادرش خارج شود. خورشید به اتاق برگشته و لامپ را روشن می کند.

دانلود رمان والامقام اندروید

نگاهش روی تخ ِت درست روبه
روی تخت خودش ثابت می ماند؛ زهرا طبق معمول، پتو را تا روی سرش بالا کشیده و نفس های منظمش را می شود از بالا و
پائین شدن پتو حس کرد .
خورشید آرام شانه ی او را که زیر پتو پنهان شده، تکان می دهد: زهرا جان؟! زهرا، مامان!
زهرا تکانی خورده و لای پلک هایش را باز می کند: هـــــوم؟!

دانلود رمان والامقام pdf


خورشید به طرف کمد لباس ها می رود تا سجاده اش را بردارد: اذان دادن… حی علی الصلا ِة او ِل وقت!!
زهرا لب برچیده و بی این که پتو را پائین بکشد، می نالد: من نمیتونم که!
خورشید لبخند به لب می نشاند و سجاده به دست، به طرف در اتاق می رود: ای بابا! خب میگفتی تا بیدارت نکنم، مامان جان! آخه
همین یه هفته پیش گفتی نمیتونم، ینی هنوز تموم نشده؟!

دانلود رایگان رمان والامقام با لینک مستقیم


زهرا هوشیار شده و قلبش محکم و سریع می کوبد؛ دستش رو شد؟!
خورشید لامپ را خاموش می کند: بخواب مامان جان! ببخشید فکر کردم تموم شده…

بخواب زهرا جان!
بعد هم از اتاق خارج می شود. مادر است و می داند

که چند وقتیست که در دل دخترکش چه می گذرد اما همیشه این که به روی
خود نیاورد که حواسش هست، بیشتر جواب می دهد!

رمان والامقام با لینک مستقیم

لامپ را خاموش کرده و کنار مبل های پذیرایی سجاده پهن می کند. روسری
و چادرش را روی سر گذاشته و قامت می بندد.
زهرا پلک می بندد اما دیگر خواب ندارد.

پوفی می کشد و عذاب وجدان به سراغش می آید. دروغ گفت آن هم به مادرش!

دانلود رایگان رمان والامقام با لینک مستقیم

تا همین
چند لحظه پیش، دلش خوابیدن می خواست

و قصد نماز نداشت اما حالا عذاب وجدان خواب را که هیچ، آرامش را هم از وجودش
پرانده است. پتو را پائین می کشد و روی تخت می نشیند.

مو های بلندش را از روی صورت کنار زده و پا هایش را در آغوش می
گیرد. از خودش بدش می آید، آخر خورشید که هیچ، حتی خودش هم فهمید که خرابکاری کرده است

دانلود رمان والامقام بدون سانسور

 

دانلود رمان با لینک مستقیمپویادانلود مرجع دانلود رمان (برای دانلود کلیک نمایید)

 

 

 

مطلب مفیدی برای شما بود ؟ پس به اشتراک بگذارید برای دوستانتان
درباره این مطلب نظر دهید !

مطالب زیرا حتما بخوانید ...

محصولات زیرا حتما ببینید ...